مدت ها پیش یه دوست عزیزی اینو به من داد، یه شعر که شاید فقط یه شعر
باشه.. ولی وقتی یه عزیزی چیزی رو بهت می ده، اون چیزی که باطن قضیه س
کاملا ظاهرو تغییر می ده، اون چیزم برات عزیز می شه، عزیز می مونه.. هر چند که خیلی چیزا عوض شه..
سرودی برای آن که بازش یافتم..
بیم آن ندارم که روزی آسمان تو را از من بگیرد
بیم آن ندارم که روزی تو خود را از من بگیری
بیم آن ندارم که شب در وجود تو طوفان کند
خورشید، مهر تو را پنهان کند
درختی را که من در تو کاشته ام، بر اندازد
و برگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد
تو خود را از من مگیر!
تو در من زاده شدی و با تو، صبح زاده شد
تو در من پدید آمدی و با تو، امید پدید آمد
تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند
تو برگ های بهاری را در من رویاندی؛
- تو نسیمی -
تو آفتاب مهربان را بر من تاباندی؛
- تو سپیده ای -
رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است
و آسمان زیر طاق چشمان تو جاری است
صبح از لبان تو سر می زند
و خورشید از نگاه تو
تو در میان من و تقدیر، دریچه ای:
دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان
تو خود را از من مگیر..!