کمدی الهی

خداوند در عرش اعلاء نشسته است و دارد به همه ی ما می خندد...

کمدی الهی

خداوند در عرش اعلاء نشسته است و دارد به همه ی ما می خندد...

راه فراری نیست

هر چه فرار می کنم، بی فایده است.. این لحن ها، دیالوگ ها، عادت ها - این تکراری ها - به من فهمانده که "تو"های زندگیم، احاطه کنندگان همیشگی من، تنها یک روحند، در چند بدن..

آن روزها.. گذشت

وقتی درد آمد، جدید بود.

حال آن قدر اینجا مانده، که نم گرفته، که دارد، با روزمرگیش، مرا، می پوساند..

Masochism

در شهری که موش هایش گربه ها را می خورند،

عاشق ها معشوقه هاشان را تیرباران خواهند کرد..

عادت می کنیم..

تا وقتی عینک نزنی، نمی فهمی چقدررر کور بودی..

به کجا چنین شتابان..؟

این روزها آن قدر معنویتمان بالا رفته که گاهی خودمان را هم به قرینه ی معنوی حذف می کنیم..

...

تویی که می دانی، نیستی..

و او که هست، نمی داند..

نه عزیزم، اون جیزززه!

وقتی سوزن رو می زنن تو رگت و خون توی لوله آزمایش سرازیر می شه، تازه می فهمی که این خون با چه شدتی توی رگ هایت جاریه.. اما این دلیل نمی شه که برای فهمیدن شدت احساس یه نفر، به روحش سوزن بزنی..

قرعه ی کار به نام من ِ دیوانه زدند..

مرا انسان نامیدند و به مجازات، از خاطره ها بر من قالبی بستند..

همچو تندیسی شدم؛ سخت و ساکن..

و از آن روز، اتفاقات ـ که نوادگان قبیله ی زندگیند ـ به دورم می چرخند و می رقصند و سنگم می زنند..

یکی برای همه، همه برای یکی..

دو نفر به تنهایی هیچ مشکلی با یکدیگر نخواهند داشت.. آغاز ناسازگاری ها وقتی است که پای نفرهای سوم به وسط می آید..

..Fairy Tale

یکی بود، یکی نبود.. اون یکی که بود، دیگه نیس!

!!..U're welcome dear world

قلم در دست می گیرم تا.. تا.. تا..... که حتی این قلم نیز مرا به بازی گرفته است..

...Maybe later

خب عزیزم! به آرزوی هفت ساله ت رسیدی؟ دیدی هیجده سالگی آب و هواش چجوریه؟! دیدی رفتی قاطی آدم بزرگا! دیدی سال دیگه می ری قاطی کیا؟ دیدی چه زود تموم شد؟ خوشت اومد؟ دوست داری؟ کدوم غلطی که فکر می کردی می کنی بعد هیجده رو الآن می تونی بکنی؟ هفت سال پیش موقعی که واسه کلی چیز دل خوش می شدی باید به جای تولد هیجده سالگیت به اون کنکوری فکر می کردی که کل زندگیتو تحت الشعاع قرار می ده.. هفت سال خیال خام داشتی عیزم! برو بگو بزرگترت بیاد! هنوزم واست زوده!!

هر گردی که گردو نیست عیزم!

سرم سنگینه،

دستام.. سردن،

گوشام سوت می کشن،

تا می خوام حرفی بزنم نفسم به شماره میفته،

و تنها کاری که می تونم بکنم خوابیدنه..

خواب و خواب و خواب..


کااش همه چیز مثل قبل بود..

کاش این طوری نمی شد..


نمی دونم،

شاید دارم تقاص بی خیالی هامو پس می دم..

تقاص بچه بازیام!

این آخرا بابا همه ش بهم هشدار می داد..

و من،

به کار خودم ادامه دادم،

انگار هیچ چی نشنیدم..

و سرما خوردم!

سکوتت را..

وقتی گفت می خوام بمونم! یعنی می خوام بمونم!

وقی گفت می خوام برم! یعنی نگهم دار که نرم!

وقتی هیچی نگفت.. تازه قضیه جالب می شه..!

یکی مو می بینه، یکیم لابد پیچش مو!

در زندگی بعضی کارها هست که مثل واکسن زدن می ماند؛

اولش کمی درد دارد.. ولی برایمان بهتر است..

Speechless

حرف برای گفتن آن قدر هست که.. لالم کند.

Thermostat

تو سرد باشی و من گرم، من سرد باشم و تو گرم، هر دو سرد باشیم یا هر دو گرم.. به هر حال به تعادل گرمایی خواهیم رسید. مهم، دمای تعادل است..

حیف..

این که فکر می کنی من را تا ته ته وجودم می شناسی باعث شده از تمام نشانه هایی که برای شناخته شدنم با تو در میان می گذارم، بی اعتنا بگذری..

بنشین کنارم تا به ریش همدیگر بخندیم!

سردرگم، پیچ می زنیم در هم، من از تو ناراحت می شوم، تو از من دلگیر، می خندم، لبخندی می زنی، روی دیدنت را ندارم، از من متنفر می شوی، دوستت دارم، برایت مهم می شوم، پاچه ات را می گیرم، حرف هایت را می کوبی توی صورتم، سکوت.. یکی از ما جلو می آید و .. ما دوستیم!

و قصه تکرار می شود.. سردرگم تر، پیچ می زنیم درهم..

گگگاو Im not a

وقتی می گویی دلت با من است، و وقتی می گویی دلت با خداست و وقتی می دانیم خدا همه جا، پیش همه هست.. نتیجه گیریش را می گذارم به عهده ی خودَت!