وقتی درد آمد، جدید بود.
حال آن قدر اینجا مانده، که نم گرفته، که دارد، با روزمرگیش، مرا، می پوساند..
تا وقتی عینک نزنی، نمی فهمی چقدررر کور بودی..
این روزها آن قدر معنویتمان بالا رفته که گاهی خودمان را هم به قرینه ی معنوی حذف می کنیم..
وقتی سوزن رو می زنن تو رگت و خون توی لوله آزمایش سرازیر می شه، تازه می فهمی که این خون با چه شدتی توی رگ هایت جاریه.. اما این دلیل نمی شه که برای فهمیدن شدت احساس یه نفر، به روحش سوزن بزنی..
مرا انسان نامیدند و به مجازات، از خاطره ها بر من قالبی بستند..
همچو تندیسی شدم؛ سخت و ساکن..
و از آن روز، اتفاقات ـ که نوادگان قبیله ی زندگیند ـ به دورم می چرخند و می رقصند و سنگم می زنند..
دو نفر به تنهایی هیچ مشکلی با یکدیگر نخواهند داشت.. آغاز ناسازگاری ها وقتی است که پای نفرهای سوم به وسط می آید..
یکی بود، یکی نبود.. اون یکی که بود، دیگه نیس!
قلم در دست می گیرم تا.. تا.. تا..... که حتی این قلم نیز مرا به بازی گرفته است..
خب عزیزم! به آرزوی هفت ساله ت رسیدی؟ دیدی هیجده سالگی آب و هواش چجوریه؟! دیدی رفتی قاطی آدم بزرگا! دیدی سال دیگه می ری قاطی کیا؟ دیدی چه زود تموم شد؟ خوشت اومد؟ دوست داری؟ کدوم غلطی که فکر می کردی می کنی بعد هیجده رو الآن می تونی بکنی؟ هفت سال پیش موقعی که واسه کلی چیز دل خوش می شدی باید به جای تولد هیجده سالگیت به اون کنکوری فکر می کردی که کل زندگیتو تحت الشعاع قرار می ده.. هفت سال خیال خام داشتی عیزم! برو بگو بزرگترت بیاد! هنوزم واست زوده!!
سرم سنگینه،
دستام.. سردن،
گوشام سوت می کشن،
تا می خوام حرفی بزنم نفسم به شماره میفته،
و تنها کاری که می تونم بکنم خوابیدنه..
خواب و خواب و خواب..
کااش همه چیز مثل قبل بود..
کاش این طوری نمی شد..
نمی دونم،
شاید دارم تقاص بی خیالی هامو پس می دم..
تقاص بچه بازیام!
این آخرا بابا همه ش بهم هشدار می داد..
و من،
به کار خودم ادامه دادم،
انگار هیچ چی نشنیدم..
و سرما خوردم!
وقتی گفت می خوام بمونم! یعنی می خوام بمونم!
وقی گفت می خوام برم! یعنی نگهم دار که نرم!
وقتی هیچی نگفت.. تازه قضیه جالب می شه..!
در زندگی بعضی کارها هست که مثل واکسن زدن می ماند؛
اولش کمی درد دارد.. ولی برایمان بهتر است..
حرف برای گفتن آن قدر هست که.. لالم کند.
تو سرد باشی و من گرم، من سرد باشم و تو گرم، هر دو سرد باشیم یا هر دو گرم.. به هر حال به تعادل گرمایی خواهیم رسید. مهم، دمای تعادل است..
این که فکر می کنی من را تا ته ته وجودم می شناسی باعث شده از تمام نشانه هایی که برای شناخته شدنم با تو در میان می گذارم، بی اعتنا بگذری..
سردرگم، پیچ می زنیم در هم، من از تو ناراحت می شوم، تو از من دلگیر، می خندم، لبخندی می زنی، روی دیدنت را ندارم، از من متنفر می شوی، دوستت دارم، برایت مهم می شوم، پاچه ات را می گیرم، حرف هایت را می کوبی توی صورتم، سکوت.. یکی از ما جلو می آید و .. ما دوستیم!
و قصه تکرار می شود.. سردرگم تر، پیچ می زنیم درهم..
وقتی می گویی دلت با من است، و وقتی می گویی دلت با خداست و وقتی می دانیم خدا همه جا، پیش همه هست.. نتیجه گیریش را می گذارم به عهده ی خودَت!