این که رومئو و ژولیت چه می خواهند اهمیت چندانی ندارد. مهم، مخاطب است!
پسرها دوست دخترهای رنگارنگشان را به همدیگر نشان می دهند و از تعدد آن ها به خود می بالند. دخترها را به مهمانی می برند، با هم آشنا می کنند و با آن ها چای و قهوه و کاپوچینو می نوشند.
دخترها با ماشین های دوست پسرهاشان به هم فخر می فروشند و سر مدل ماشین و تک بودن رنگش با هم شرط می بندند و آن ها را مجبور می کنند که کورس بگذارند.
زمانه ی غریبی شده؛ پسرها عروسک بازی می کنند و دخترها، ماشین بازی.
- wow، استاد، شمایین؟ من باورم نمی شه، اصلااا نمی دونم چی باید بگم.. من همیشه شعرای شاهکارتونو دنبال می کنم.. مخصوصا شعر "فاضل water " شما هیروشیمای ادبیات رو بمبارون کرده.. اون خفقانی که تصویر کردید، اون کلمه ها، اون تشبیه ها.. وااای استاد، نمی دونین چقدر از دیدنتون خوشحالم.. خیلی دوست دارم بدونم شما که این ایده های ناب رو انقدر بی نظیر به زبون میارید، بیشتر وقتتون رو به چه کاری مشغولین؟
- تخلیه چاه!
تن ها بودن و تنها شدن.. و این، یعنی از کثرت، به وحدت رسیدن!
گرداگردم آدمیان بودند و من غرقه در نور..
آدمیان یک به یک شکستند..
باریکه ی نوری شدم، محو در میان تاریکی..
تو مشغول کارها و حرف های خودت هستی، گرم صحبت!
من دستم را بالا می برم، به نشانه ی..
اعتراض؟
اشتباه؟
اعتراف؟
اشتیاق؟
اهمیتی ندارد، چون تو توجهی به آن نمی کنی!
می گویم "ملت! من دوستش داشتم و حالا دیگر دوستش ندارم!"
یکی اخم می کند، یکی با دست نشانم می دهد و پست سرم حرف می زند، یکی غرولندی می کند و از من دور می شود، یکی فحش را به من می کشد..
می گویم "هان! مردمان، در پس پرده ی دلم پرنده ای لانه کرده بود که به سان پروانه ای جنب و جوش در دلم می افکند و روز و شب حالم را دیگرگون می کرد. و این، ادامه داشت تا آن هنگام که قفس سینه ام تا مرز شکستن رفت. به ناچار دری گشودم و پرنده.. پرواز کرد.."
همه سوت و کف و دست می زنند و من به حال خویش افسوس می خورم!!
اگر می شد مرده ها را هم با یک اس ام اس از سرمان باز کنیم، دیگر کسی به قبرستان نمی رفت..
خیلی چیزا داشت یادم می رفت.. یادم رفته بود حتی! تا حدی که وقتی به عقب بر می گشتم، چیزی پیدا نمی کردم جز خلا! امیدوارم بتونم خودمو ببخشم!
- هر کی واسه من جایگاه خودشو داره!
چجوریاس که اینو زیاد می شنوم ولی ۹۹ درصد مواقع احساس می کنم برای خالی نبودن عریضه ت، وقتی کس دیگه ای نیست یاد من میفتی؟
خاک بر سر اون اسبی که مثل یه الاغ، یه عمر بی منت بار می کشه، بعد که می خواد یه مدت واسه خودش بچره، جای مرتع شلاق نثارش می کنن!
دلم می خواد مغزمو بااالا بیارم!