یک چیزی می خواستم اینجا بنویسم که خب یادم رفت.
یک چیزهای گم و گوری یادم می آید فقط.
احساس روحی را دارم که بالای قبرش به یک جایی بند است. و هر روز چند نفر از آشناهایش می آیند، گِله می کنند، گریه می کنند، می گویند کاش اینجور نبود. و من فیلم ِ خوش ساختی را که روی پرده ی خاکستری سنگ قبرم به نمایش در آمده تماشا می کنم. و آدم ها هر روز می آیند. صدایشان غم دارد. من از آن بالا سرم را کج می کنم شاید حسی در وجودم راه بیفتد و سرازیر شود. چشمانم را چندباری باز و بسته می کنم. سرم سنگین است. آدم ها همچنان می آیند، ناراحتند، گل هایی که می آورند روی پرده ی خاکستری از هم وا می رود. دور فیلم تند می شود، کند می شود، بعضی ها نیامده بر می گردند، بعضی ها افسوس می خورند که کاش..
و بعضی ها! بیایید! من اینجا بندم.
جناز !!!
چه حس گندی
ولی خیلی حس جنازه هه خوب بود! من خوشم اومد! باهاش همذات پنداری می کنم!D:
اصن معرکه می نویسیا:دی
آپ کن دیگه کشتی مارو!