وقتی تمام زخم هایم سر باز کرده بودند و ضجه هایم در روحم پژواک داشت، وقتی هر لحظه ناتوان تر می شدم، لبخند کودکی را دیدم در حالی که نگاهم می کرد، و مهربانی دوستی قدیمی پدرم را که بعد از پانزده سال یکدیگر را دیدند، و باد را که برگ درختان را می رقصاند، و باران را که بر صورتم می نشست. من امشب، خدا را دیدم.
در دلت موجی متلاطم می بینم- احساس خاصی داری
من از احساس تو خوشم می آید.
in GOD
سلام
یکم بیشتر روی توضیح بنر وبلاگت فکر کن!!
بیشتر!
سلام
اخلاقا ملزم به جواب دادنت نبودم چون پابرهنه حرف زدی حتی بدون سلام!!! حالا نمی دونم تو دیار شماها اینطور برخورد شاید مشکلی نباشه!!
ولی این حرف من اصلا ربطی به این نداشت که تو از خودت نوشتی یا از کتاب فلان!!!
منظورمم از فکر کردن یعنی درست فکر کنی!! که گویا اساسا فکر می کنی ولی درست نه!!
این رفتار تو هم به هر حال خروجی humanism !!! وقتی توی بشر می شی محور!! مسلمه خدا هم می شه ابزاری برای خندیدن و فلسفه بافی هات!!
و ضمنا اگر هیچ چیز اینطور نباشه که به نظر می رسه!! فقط در مورد من صادق نیست !! مسلما اونطور هم نخواهد بود که به نظر تو می رسه!!
بد خواه مد خواه داری لهش کنم !!!!
از احساس تو خوشش می آید! :D
نوشته ی به این خوبی... :)
چرا این جا دعوا شد!؟ مهندس شیعه ی عزیز، به نظرم همین نوشته، به نظر عجیب و غریب شما مبنی بر انسان محوری و "خدا ابزاری (؟!) برای خنده" جواب می ده. کجای این که خداوند در عرش اعلا به ما بخنده، نگاه ابزاری به خداست؟! مرد دانا، شما هم خوب فکر کن که کامنتی که گذاشتی، هیچ ربطی به مطلب نداشت و یک جور پابرهنه وسط پریدن بود. ;) ضمناً، حقّا که سلام خیلی چیز خوبیه، ولی توی همه ی گفتگوی های وبی که سلام نمی کنن. حالا یا همه خیلی غلط اند، یا شما یه ذره نظرت رو تلطیف کن :)
باز هم خوب نوشتی. کودکی که به تو نگاه می کرد و می خندید. و باد... خوب، دوست داشتم :) جدیداً علاقه ی عمیقی به باد پیدا کردم!