کمدی الهی

خداوند در عرش اعلاء نشسته است و دارد به همه ی ما می خندد...

کمدی الهی

خداوند در عرش اعلاء نشسته است و دارد به همه ی ما می خندد...

هفت وادی عشق، به روایت وقتی که من جوان بودم!


و چونان روزی چون امروز بود که پا در ره دلدادگی نهادم و توکلتُ باالله. آستین ها را بالا زدم و خواستم پای راست را در ره بگذارم که صدایی گفت پیش دانشگاهی ِلات! خجولانه آستین ها را پایین کشیدم و هنگامی که احساس کردم به مجمع بانوان جیگمل بلا دخول یافته ام، قدم نخست را برداشتم. این گونه وارد ِ ره شدم و در طلب او جاده ی دلدادگی را متر کردم.


روزها خاکِ ره می خوردم و در آرزویش تشنه تر می شدم. جاده را سینه خیز می رفتم و دیگر توانی نداشتم. تا چشم کار می کرد برهوت بود و خاکِ ره و من و خودم و خودش و جز من و تو که اینجا کسی نیست!! تشنگی ِ طلب او بر من غلبه می کرد و گشنگی هم از طرفی روزافزون بود. و تیغ های کاکتوس ها که مدام در دست من فرو می رفتند. گرمای صحرا سگ کش بود و به همین رویه من کم کم داغ تر، گشنه تر و تشنه تر یا به عبارتی عاشق شدم.


در راه کم کم نشانه های حیات را یافتم. علف، آفتاب پرست و سرانجام پیری را دیدم و درباره ی دلدارم از وی نشانی جستم. پاسخم داد که سوار بر مرکبی سفید می تازد و می تازد و می تازد و به من می رسد و دستش در دستم می خوام باهات برقص..!! ما با هم یورتمه می رویم و خورشید می تابد و زندگی شیرین است و من دیگر اشک هایم لبخند می شود چون تو را دارم و گرمای عشق تو از خورشید بر من سوزان تر است و بابا تو دیگر که هستی و آآآآآه! وجودت را باز می یابم ای سوار من.. من به معرفت رسیده ام..


وقتی تو باشی من از هر مرکبی بی نیازم. وجودت برای من مرکبی است استوار! و چون تو هستی پول سرویس تا شوش رو نمی دهم و می گذارم در کیسه ی سیم و زرمان تا بنهیم بر زخم های زندگی!


وجودم با وجودت کمال میابد و من و تو یکی می شویم و با چهار پایمان دوتا مال من، دو تا مال تو، یورتمه می رویم و بی.ام.و های ایکس تری را پشت سر می گذاریم و به ریششان می خندیم. مادیات کیلویی چند ای سوار ِ من؟ این یعنی استغنا..


تو تکی، بانمکی، دل می بری زیرزیرکی، عشق منی، مال منی، سوارت می شم، رام می بری، اسب سفید، هرکسی دید، کفش برید، ولی به تو دستش نرسید، چون تو یکی، یه دونه ای، عسل سر صبحونه ای.. و من به توحید تو ایمان آوردم سوار بی همتای من!


به هرکس که می رسیدم و از مهارت سوارکاری ات، سیمای جذابت، قامت رعنایت، بیشتر می شنیدم، شیفته تر می شدم، بیشتر اندر کف می ماندم و متحیر جای پای یورتمه های رخشت را دنبال می کردم تا به تو برسم. وقتی از پرش از مانع هایی که در مسابقات اسب دوانی منطقه ی سه کرده بودی و دخترکشی هایی که با یک نگاه انجام دادی آگاه شدم، وقتی شیرین کاری هایت را از زبان پسربچه ای که نجاتش داده بودی شنیدم که چطور در هوا پرواز می کردی و فن پنجه گربه را روی اراذل محل اجرا می کردی و دسته دلارهایی که روی فقیرهای محل می پاشید..، پاکباخته شدم و از عظمت وجودت حیرت کردم.


راه را رفتم و رفتم تا این که دیگر رد پایی نبود.. صدای شیهه ای شنیدم، انعکاس نور بر جسمی سفید، اسبی شاید.. و تو را دیدم. تو زمینی بودی و پرواز نمی کردی و زیبا نبودی و قامتت رعنا نبود و تحفه نبودی و واقعا چی بودی؟!! اما من می دانستم که این عشق الهی است، پس پیش آمدم و هر چه بیشتر پیش می آمدم تو را ریزتر می دیدم. اندیشیدم شاید چشم دل می خواهد دیدن روی ماه تو! و من باید بصیرتی را که در فقرش می سوزم از تو گدایی کنم.. اما آآآه، چه کنم که پوستم دیگر تاب این لغات ژله مانند لزج ِ زاده ی توهمات فرافکنی شده را ندارد؛ همین حالاست که آلرژی بدهد و بیرون و بریزد و دچار تهوعل! شود. چه کنم.. ناگزیرم که با شاتگان اساطیریم به فنا بفرستمت.. خداحافظ اسب سفید من!!

نظرات 7 + ارسال نظر
رضا 20 فروردین 1388 ساعت 09:36 ب.ظ http://gossips.zoslog.com

چه پایان غم انگیزییی

فرنوش 20 فروردین 1388 ساعت 11:14 ب.ظ http://www.ehsasat.com

سلام .فرنوش هستم از وبسایت احساسات دات کام ! اگه عزیزی رو دارین که می خواین صداتونو به گوشش برسونید بیاید سایت ما . در ضمن می تونید به گمشده هاتون از سایت ما پیام بدین . برای وبلاگتون هم ابزار های جدید و بی همتا آماده کردیم . قربان شما - فرنوش

غزاله 21 فروردین 1388 ساعت 12:11 ق.ظ

(((((((:
من نصف کلمه هاشو نمیدونستم یعنی چی! ((((:

A dot 21 فروردین 1388 ساعت 07:39 ب.ظ

خیلیییی عاااالی بود :)))

مسعود 21 فروردین 1388 ساعت 09:35 ب.ظ http://blind-owl.blogfa.com/

:))

بهاران 25 فروردین 1388 ساعت 05:26 ب.ظ

بدبخت بییییییچاره:))

parIya 28 فروردین 1388 ساعت 08:35 ق.ظ

این تو چهههه بود، نبود؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد