"او حرکت کرد.. رفت و رفت و رفت.. اما نمی دانست چه سرنوشت شومی در انتظارش است.."
قصه ی اصلی این جا شروع یا تمام نمی شود. این دور پیوسته ادامه خواهد داشت. شروع و پایانش مشخص نیست. در آخر ِ داستانی که روی کاغذ است اما، او همچنان می رود و می رود و.. نمی داند.
و این خواننده است که غافلگیر می شود. شاید بیش از حد معمول. و این غافلگیر شدن از دانستن این حقیقت است که هیچ پایان ناخوشایندی در کار نیست؛ این سرنوشت شوم که گریبان همه مان را گرفته، چیزی جز این نیست که تا آخر عمر زندگی خود و بقیه را به گند می کشیم، چون نمی دانیم چه سرنوشت شومی در انتظارمان است.
روی پر نشستن و زیر روپوش خفتن، کسی را به نام آوری نمینواند رسانید.
و آن کس که بی افتخار زندگی کند، از خویش به همان اندازه اثر میگذارد که دود در هوا و کف بر آب.
( دوزخ / کمدی الهی )
خوشحالم که وبلاگی به نام این اثر زیبای دانته آلیگیری وجود دارد.
وبلاگ خوبی دارید، خوشحال میشم سری به وبلاگ من بزنین.
موفق باشید.
کم کم داری رو اعصابم میری D:
واقعاً ها! اینجوری بهش نرسیده بودم! راست میگی ...
اینجاس که شاعر می گه : یکی باید بگه آخر... :ی
بذار بره..اون که داره میره...
نوشته هات رو گفتم