می گویم "ملت! من دوستش داشتم و حالا دیگر دوستش ندارم!"
یکی اخم می کند، یکی با دست نشانم می دهد و پست سرم حرف می زند، یکی غرولندی می کند و از من دور می شود، یکی فحش را به من می کشد..
می گویم "هان! مردمان، در پس پرده ی دلم پرنده ای لانه کرده بود که به سان پروانه ای جنب و جوش در دلم می افکند و روز و شب حالم را دیگرگون می کرد. و این، ادامه داشت تا آن هنگام که قفس سینه ام تا مرز شکستن رفت. به ناچار دری گشودم و پرنده.. پرواز کرد.."
همه سوت و کف و دست می زنند و من به حال خویش افسوس می خورم!!
یه پرنده دیگه میاد جاش!
همینه. همه همینن. بیا هم نوازی اه گفتن بداریم.
میگن یه بابایی خیلی ریاضی حالیش بوده، بهش میگن دو دو تا؟
میگه یه کاغذ و قلم بیارید.
میگن میخوای چی کار؟
میگه جوابتونو باید با یه انتگرال سهگانه تو مختصات کروی که با قضیه دیورژانس حل میشه پیدا کنم.
سخت میگیرن، پیچیدش میکنن.
همینه!
درک دومی سختتره، و نمیفهمن خیلیا (مثل من) نتیجه اینکه من الان وقتمو گذاشتم و یه چیز جدید یاد گرفتم یا در محضر یه اعجوبهم و این جور چیزااا
خوشحال باش ملتو شاد کردی، افسوس چرا..
منم الان باید بگم همینه؟