سردرگم، پیچ می زنیم در هم، من از تو ناراحت می شوم، تو از من دلگیر، می خندم، لبخندی می زنی، روی دیدنت را ندارم، از من متنفر می شوی، دوستت دارم، برایت مهم می شوم، پاچه ات را می گیرم، حرف هایت را می کوبی توی صورتم، سکوت.. یکی از ما جلو می آید و .. ما دوستیم!
و قصه تکرار می شود.. سردرگم تر، پیچ می زنیم درهم..
عموماً و اصولاً همینه که هه! حالا من و تو و بقیه هی بگیم! هی بگیم! هی بگیم! واقعاً عین اینه تو خلاء و بدون اینکه چیزیو بگیری بخوای حرکت کنی!
بعضی وقتا هم البته دوست نیستیم!
والا! شایدم همینه که هه!